ساراسارا، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

سارا عزيز مامان و بابا

سفر سارا به شمال

1391/6/27 11:12
نویسنده : فتوگرافی متین
257 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر قشنگ و عزيزم امروز اومدم سركار و از بيكاري دارم خاطرات شمال و برات مي نويسم من و شما و بابا محسن روز چهارشنبه كه تعطيل بود تصميم گرفتيم بريم شمال ساعت 2 بعداز ظهر آماده شديم و ماشين و روشن كرديم و به راه افتاديم راستي يادم رفت كه بهت بگم دايي حميد هم باما اومد خلاصه راه افتاديم و رفتيم به سمت جاده فيروزكوه داشتيم توي اتوبان بابايي مي رفتيم البته جاده بد نبود خيلي شلوغ نبود ولي داشتيم توي لاين سوم يعني لاين سبقت مي رفتيم كه يكدفعه يك تريلي كه فكر كنم خوابش گرفته بود يكدفعه سر ماشينش كج شد به سمت لاين سبقت و ماه هم توي اون مسير خيلي وحشتناك بود و من داشتم به شما پسته مي دادم مي خوردي كه يكدفعه صحنه رو ديدم و شما رو بغل كردم و فقط گفتم يا ابوالفضل كه اتفاقي براي شما نيافته و خوشبختانه از رانندگي خوبي كه بابا داره تونس ماشين و كنترل كنه و سمت شاگرد ماشين و كرد زير چرخ عقب سمت چپ تريلي و يك مقدار از گلگير ماشين و سپر فقط داغون شد و خدا رو شكر اتفاقي براي ما نيوفتاد . خيلي ترسيده بوديم خلاصه اين حوادث گذشت و به راه افتاديم به سمت باغ خاله زهرا (سيد كلا) ساعت 5 بعدازظهر بود هنوز نهار نخورده بوديم توي فيروزكوه يه اكبر جوجه ديديم وايساديم و ناهار خورديم خيلي غذاش خوب بود ما همه گشنه حسابي خورديم حتي شما خانوم خانوما، كنار جوجه ها رب گوجه خوشمزه گذاشته بود كه شما وقتي خوردي خوشت اومد براي همين اون گوشت جوجه هارو مي زدي توي رب و مي خوردي يك بسته هم اضافه اومد كه با خودت آوردي و گفتي باشه توي ماشين مي خورم. رفتيم به سمت گردنه گدوك اون محدوده هم هميشه مه داره و شما چون تا حالا مه نديده بودي خيلي دوست داشتي و همش به بابا مي گفتي بابا وايسا مي خوام به ابرا دست بزنم خلاصه بابا يك جايي ايساد و شما حسابي بازي كردي و چندتايي عكس گرفتيم كه يكدفعه شما سردت شد و گفتي مامان داره گرمم مي شه و هي مي لرزيدي من و بابا خنديديم و گفتيم بايد بگي داره سردم مي شه ، يخ زدم مامان جون اشتباهه .

سوار شديم و به سمت باغ خاله به راه افتاديم ديگه كم كم هوا داشت تاريك مي شد ديگه جاده شلوغ شده بود و ترافيك داشتيم تقريباً ساعت 9 شب رسيديم و وقتي زنگ زديم به خاله گفت بياييد سمت باغ خاله مريم همه اونجا هستيم باغ خاله اينا هم همان سمت بود يك مقدار بالاتر اسم روستاي اونا چهره بود . رفتيم و همه منتظر ما بودن وقتي پياده شديم شما با خوشحالي دويدي و رفتي سمت مامان جون و خاله ها خلاصه شام خورديم و ادامه داستان .......

 

....... بقيه در ادامه مطلب .......

 

خلاصه شب جوجه كباب بود  آماده شد و شام و خرديم و خوابيديم فردا صبح بيدار شديم و صبحانه خورديم و تصميم گرفتيم بريم به سمت دريا يعني بابلسر آماده شديم و به راه افتاديم مسعود و ميثم و ندا هم با ما اومدن رفتيم خيلي دور بود خسته شديم ولي وقتي رسيديم خيلي خوش گذشت البته لب دريا خيلي شلوغ بود زيرانداز و پهن كرديم و من نشستم و بابا و شما و بقيه رفتيد توي آب سارا خانوم شما از آب دريا مي ترسيدي ولي با خوشحالي رفتي و حسابي هم بازي كردي شن بازي- آب بازي خيلي خيلي بهت خوش گذشت و حسابي هم ازت عكسهاي قشنگ انداختم .

شب شام باغ خاله زهرا بوديم كم كم ساعت 5 بعداز ظهر شده بود كه به راه افتاديم و رفتيم به سمت باغ خاله زهرا توي راه به ماشين دوتا كپسول گاز زديم و غذاي ماشين و بهش داديم تا سرحال بشه توي اون مسير شما با ندا خيلي بازي كردي تا اينكه به باغ خاله زهرا رسيديم ، خاله همه كاراش و كرده بود شام رو هم آماده بود آش رشته داشتيم خيلي خوشمزه شده بود . شام خورديم و مهمان ها رفتن خانه خاله مريم و من و مامان و جون مونديم خانه خاله زهرا براي خواب توي بهار خواب چادر زديم و خوابيديم خيلي هوا خوب بود نم نم باران هم مي زد تا صبح راحت خوابيديم . فردا هم شما حسابي بازي كردي و توي باغ براي خود آزاد بودي خيلي دوست داشتي و هر لحظه كه من ساك و جمع مي كردم مي گفتي نه مامان بمونيم نريم خانه ...

آنقدر خودت و كثيف كرده بودي كه خاله گفت ببرش حمام با هم رفتيم حمام خيلي دوست داشتي خلاصه خيلي خيلي بهت اين  شمال خوش گذشت، شام خورديم و شب ساعت 3 نيمه شب راه افتاديم به سمت تهران جاده خيلي خلوت بود 3 ساعته رسيديم تهران ساعت 6 تهران بوديم و خانه گرفيتم خوابيديم و خواب مونديم نتونستيم بريم سر كار ولي خيلي خيلي اين مسافرت بهمون خوش گذشت

ان شاءالله باز هم بتونيم مسافرت بريم و بهمون خوش بگذره ......

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)